بابایی در جریانی عشقِ مایی

☆ بابایی؛ چگونه دوستت داریم؟

بگذار بشماریم:
◇ بابایی؛ تو را به عمق و عرض و طول دوست داریم
با احساساتِ نامرئی
به اندازه‌ی پایان هستی.
◇ بابایی؛ ما تو را مثل هر روز دوست داریم
مثل نیازِ انسان به آفتاب و شمع
◇ بابایی؛ تو را آزادانه دوست داریم
مثل تلاشِ انسان برای رسیدن به حق
◇ بابایی؛ تو را خالصانه دوست داریم
مثل احساسِ بعد از دعا
◇ بابایی؛ تو را با اندوهِ قدیمی
و ایمان کودکی‌ِ مان دوست داریم
با عشقی که سال‌ها گم کرده‌ایم
با نفسِ مان
و با معصومیتِ از دست رفته‌ ی مان
با اشک‌ها، لبخند‌ها و تمام هستی‌ِ مان
◇ و اگر خدا بخواهد
بعد از مرگِ مان
بابایی؛ تو را بیش از این‌ها
دوست خواهیم داشت!

.

.

.

بابایی؛ ما تو را باز کجا خواهیم یافت

جز در اندیشه یِ مان

ادامه نوشته

دوری

یک گوشه از قلبِ مان هست

که فقط برای بابایی مون باقی می ماند

همان جایی که

هنوز خاطراتِ کودکیِ مان زنده هستند.

.

.

.

◇ بابایی؛ در دلتنگیِ ما هیچ دستی دخیل نبود

اما در دوری هزاران دست دخیل بود...

☆ بابایی؛ سلام بر تو که بسیار نداریم...

♡ بابایی؛ ما را از دور می بینی، تو را از دور می بوسیم.

رهایم کن

ببار چشم من ببین چه سیرم ازت
ببین چه روزی ازم سیاه کردی فقط
تو اون شب بن بست که بغض کرد و شکست
شبی که ساکشو بست نگاه کردی فقط
گذاشتی راحت ازت جدا شد دلم
بسوز خوبه بسوز کمت نباشه دلم
ببار این تازه روزای خوب توئه
شبی که میبینی دم غروب توئه
از اون خزون چه خبر از آسمون چه خبر
از اون دو تا چشم پر از جنون چه خبر
***
همون که تنها موند همون که تنها رفت
همون که عمرتو برد ازون ازون چه خبر
تموم دیگه تموم کدوم عشق کدوم
که عشق عمر منو حروم کرد حروم
که پیر کرد منو اسیر کرد منو
که پیش چشم خودم شکار شد آهوم
شکار شد آهوم …
ببار چشم من ببین چه سیرم ازت
ببین چه روزی ازم سیاه کردی فقط
تو اون شب بن بست که بغض کرد و شکست
شبی که ساکشو بست نگاه کردی فقط
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
رهایم کن محسن چاوشی

من نی هستم

"لحظاتی فرا می‌رسد که در حال انجام کاری هستی
که گفته بودی هرگز انجام نمی‌دهم،
چیزی را تحمل می‌کنی که می‌گفتی هرگز تحمل نمی‌کنم،
لحظاتی را دوست خواهی داشت
که گفته بودی هرگز دوستش نخواهم داشت،
و به یک‌باره می‌گذاری و می‌روی،
وقتی تصور می‌کردی هرگز نمی‌توانی بروی،
در زمانی می‌گویی مُردم، اما باز زندگی می‌کنی..."

- هاکان منگوچ

انسان ها تو را خسته می کنند. از چیدن استراتژی و قوی نشان دادن خودت به دیگران خسته شده ای، با خودت می گویی، چرا نمی توانم طوری باشم که واقعا هستم و یا چرا نمی توانم طوری که می خواهم باشم.

"من نی هستم"
"هاکان منگوچ"

ادامه نوشته

ای دوست

سرگشته حیرانت یم؛ "بابایی"
کنیم یک باره جان؛ قربانت، "بابایی"

خلیل آسا؛ زِ شوقِ وصلِ کوی َت
دهیم سر؛ بر سرِ پیمانت، "بابایی"
دلی داریم؛ در آتش، خانه کرده
میانِ شعله‌ ها؛ کاشانه کرده
دلی داریم؛ که از شوقِ وصالت
وجودمان را زِ غم؛ ویرانه کرده

ما؛ آن آواره های بشکسته بالیم
زِ هجرانت بُتا؛ رو بر زوالیم
ما آن؛ مرغِ سرگردان وُ تنهائیم
پریشان گشته شد؛ یک باره حالِ مان!
سحر؛ سر بر سرِ سجاده کردیم
دعایی؛ بهرِ آن دلداده کردیم
زِ حسرت؛ ساغرِ چشمانِ مان، "بابایی"

لبالب یک سره؛ از باده کردیم
☆☆☆
دلا! تا کی اسیرِ یادِ یاری[بابایی]؟
زِ هجرِ یار[بابایی]؛ تا کی داغداری؟
بگو؛ تا کی زِ شوقِ روی لیلی، تو مجنونِ پریشانِ روزگاری؟!
☆☆☆
پریشانیم… پریشان روزگاریم
ما؛ آن سرگشته ی هجرِ نگاریم
کنون عمریست؛ با امیدِ وصلَت؛ "بابایی"، درونِ سینه، آسایش نداریم!
زِ هجرت؛ روز وُ شب، فریاد داریم
زِ بیدادت؛ دلی ناشاد داریم
درونِ کوهسارِ سینه ی خود؛ هزاران کشته، چون فرهاد داریم!
چرا ای نازنینِ ما ؛ بی وفایی
☆[بابایی اِندِوفا، اِندِمعرفت، اِندِشعور، اِندِ ادب، اِندِ درک ، اِندِ همه چی...]☆
دمادم با دلِ ما ، در جفایی؟
چرا آشفته کردی، روزگارِ ما را؟
عزیزِما دارد این دل هم، خدایی…

ادامه نوشته

تولدِ داداشی مون

امروز دوشنبه چهاردهم اسفندماهِ ۱۴۰۲

داداشی تولدت مبااااااارک

.

.

.

ما تو را باز کجا خواهیم یافت

جز در اندیشه یِ مان

.

.

.

شروع قصه ۱۳۵۵/۱۲/۱۴

شروع غصه ما ۱۳۷۹/۰۳/۲۴

ادامه نوشته

پیرم و...

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

به اعتبارِ جهان...

به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرا
دماغ دشمنی روزگار نیست مرا
چو تخم سوخته خاکسترست حاصل من
امید تربیت از نوبهار نیست مرا
به بر و بحر چو گوهر یکی است نسبت من
گشایشی ز میان و کنار نیست مرا
اگر به خاک برابر کند مرا گردون
به دل غباری ازین رهگذار نیست مرا
به پاسبانی اوقات خویش مشغولم
به هیچ کار جهان، هیچ کار نیست مرا
یکی است مطلب من چون موحدان جهان
دو چشم در ره مطلب چهار نیست مرا
ز فکر نعمت الوان به خون نمی غلطم
به سینه داغی ازین لاله زار نیست مرا
ز خارخار تمنا بریده ام پیوند
دل از تردد خاطر فگار نیست مرا
به دست و دوش نسیم است رهنوردی من
وگرنه برگ سفر چون غبار نیست مرا
چو آب آینه ام برقرار خود دایم
ز موج حادثه دل بی قرار نیست مرا
یکی است در نظر من بلند و پست جهان
ز هیچ مرتبه ای فخر و عار نیست مرا
در امید برآورده ام به گل صائب
دو چشم در گرو انتظار نیست مرا

صائب تبریزی》دیوان اشعار》غزلیات》غزل شماره ۶۱۳