شعر زیبای سیب و جوابیه‌ها

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

غضب‌آلود به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)

ادامه نوشته

گاه می اندیشم،


خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی، روی تو را
كاشكی می دیدم .

شانه بالا زدنت را،
– بی قید –
و تكان دادن دستت كه،
– مهم نیست زیاد –
و تكان دادن سر را كه،
– عجیب ! عاقبت مرد ؟
– افسوس !
– كاشكی می دیدم !

من به خود می گویم :
« چه كسی باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

نقشِ تو


شیشه پنجره را باران شست
از دل ما ،اما
چه
کسی نقشِ تو را " بابایی" خواهد شست؟

ادامه نوشته

قصه

بابایی..!

قصه ای که زود تمام شد...

شبیه تو

بابایی، همین که می دانیم

کسی شبیه تو نیست،

چقدر دلهره آور می کند نبودنت را...

ما بهت نیاز داریم "بابایی"

نیاز داریم به یک نفر که بپرسد
"بهتری؟"
و بی‌تعارف بگوییم
"نه! راستش اصلا خوب نیستم..."
نیاز داریم به کسی که
از بد بودن حال ما
به نبودن پناه نبرد
که بشود بگوییم
خوب نیستم و او بماند
و بسازد و با حرف‌هایش
امید و انگیزه و لبخند بیاورد

نیاز داریم به کسی که
که برایش خودمان باشیم
و برای نگه داشتن و ماندنش
نقابِ "من خوبم و همه چیز رو به راه است" نزنیم
نیاز داریم به یک نفر
که رفیق باشد، نه دوست!
که دوست
یار شادی و آسانی‌ست
و رفیق
شریک غم‌ها و بانیِ لبخندها...
که فرق است میان رفیق و دوست
و ما این‌روزها
دلمان رفیق می‌خواهد نه دوست!

"بابایی" = رفیقِ ما

ادامه نوشته

پاسخ


هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی..؟


اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

ادامه نوشته

به روزگار سوگند

وَ الْعَصْرِ «۱» إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ «۲» إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ «۳»

به روزگار سوگند. همانا انسان در خسارت است. مگر آنان كه ايمان آورده و كارهاى نيك انجام داده و يكديگر را به حق و استقامت سفارش مى‌كنند.

ادامه نوشته

به جهان یگانه ای؛ بابایی

چه کسی رسد به پایت به محبت و صفایت
به وفا و مهربانی به جهان یگانه بودی
چه بگوییم "بابایی" که صفایِ خانه بودی
که یگانه تکیه گاهِ مان در این زمانه بودی

برکت و شادی...

رنج بسیار کشیدیم که بمانی و نشد
باز بر شاخه ی ما نغمه بخوانی و نشد
برکت و شادی خانه تو بودی "بابایی"
همگی خواسته بودیم که بمانی و نشد

غم انگیزترین

تو، غم‌ انگیزترین دوریِ دورانِ مایی...

"بابایی"

ادامه نوشته

سهم ما فقط دلتنگیست...

"بابایی"
نه توان بدست آوردنت را داریم...
نه توان فراموش کردنت را،
اگه فراموشت کنیم دیوونه می شیم...
سهم ما از تو فقط دلتنگیست...

بابایی؛ همه ی دنیا

"بابایی" که رفت،شهر خالے شد...

"بابایی" مگه تو چند نفر بودی؟!.♡

.

.

.

"بابایی"

بدون تو در این دنیا، شدیم بی مونس و تنها...

.

.

.

بابایی؛ یکی بود و دیگر نیست

این تمام ماجراست.

زندگی

بابایی؛ معنا و مفهومِ واقعیِ زندگی

همدم

بابایی؛

همدمِ تنهاییِ هامون

به وسعتِ قلبِ مهربونت

دوستت داریم

باور

چگونه باور کنیم "بابایی" مون سهم خاک شد

مسافرِبهشتیِ مان

روحت شاد

و

قرین رحمت الهی

بهشت برین مأواي جاودانی ات

"بابایی"

عادت...

به هر جایی میشه عادت کرد،

به جز جای خالیِ تو

"بابایی"

پدرِپیرِفلک

صبر بسیار بباید پدرِ پیرِ فلک را

تا دگر مادرِ گیتی چو "بابایی" فرزند بزاید

ادامه نوشته

ضرب المثل هر کسی از ظن خود شد یار من

هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

ادامه نوشته

کلیدهای غیب تنها نزد او است


وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لَا یَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا یَابِسٍ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ (انعام۵۹)


کلیدهای غیب تنها نزد او است و جز او کسی آنرا نمی‏داند، آنچه در خشکی و دریاست میداند، هیچ برگی (از درختی) نمی‏افتد مگر اینکه از آن آگاه است، و نه هیچ دانهای در مخفیگاه زمین، و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز اینکه در کتاب آشکار (در کتاب علم خدا) ثبت است.

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو،
درآن غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟

عجب ماه بلندی تو،

عجبتر از عجایبها،

.

.

.

" بابایی"

ادامه نوشته

تمامِ ناتمامِ ما ، ما از خیال تو پُریم

" بابایی"

بیا بیا که بعد تو نفس نمی کشیم...

" بابایی"

تمامِ دلخوشیِ ما برای زنده بودنی

" بابایی "

ادامه نوشته

جملات برگزیده فروغ فرخزاد

  • بدی‌های من به خاطر بدی کردن نیست به خاطر احساس شدید خوبی‌های بی‌حاصل است. (از نامه‌های فروغ فرخزاد به گلستان)

  • تا خودت را دربست و تمام‌وکمال در اختیار آن نیرویی که زندگی‌اش را از مرگ و نابودی انسان می‌گیرد نگذاری موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی. (از نامه‌های فروغ فرخزاد به گلستان)

  • اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور، و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم. (کتاب تولدی دیگر)

  • در سرزمین قدکوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند. (کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)